تبليغاتX
چشمهایم برکه آرزوها




























چشمهایم برکه آرزوها

دعای قاصدک ها خوشبختی آدم هاست، برایت یک دنیا قاصدک آرزو دارم

بگذار هر چه نمي خواهيم بگويند

بگذار هر چه نمي خواهند بگوييم


باران كه بيايد از دست چتر ها كاري ساخته نيست

ما اتفاقي هستيم كه افتاده ايم

از متفاوت اندیشیدن هراس و تردیدی نداشته باش

بشر امروز به همون اندازه در مورد خیلی چیز ها یقین داره که روزی در مورد ساکن بودن زمین داشت


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 2:54 توسط lervia|

پرنده ای هستی در قلبم

که در فضا اوج می­گیری و دور می­شوی

هرچه دورتر می­شوی بر بزرگی ات افزوده می­شود

وهمچنان در قلبم جای داری..


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 17:8 توسط lervia|

آنگاه که تو می خندی

همه ی دنیای من

به اندازه ی لبخندت شیرین می شود..


نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 4:52 توسط lervia|

لحظات گرم و سرد می‌شوند و من دارم ترك بر‌میدارم..

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 2:51 توسط lervia|


بعضی چیزهای دور و برمان تغییر می کند، آسان تر می شود یا سخت تر،

این جوری یا آن جوری، اما در اصل هیچ چیز تغییر واقعی پیدا نمی کند.

من به این اعتقاد دارم. تصمیمات خودمان را گرفته ایم، زندگیمان در جریان است،

و آن قدر ادامه پیدا می کند تا به آخر برسد. اما اگر این طور است پس بعدش چی؟

منظورم این است آخه که چی، به این موضوع اعتقاد داشته باشی اما پنهان کنی،

تا این که یک روز اتفاقی بیفتد که باید چیزی را عوض کند، بعد ببینی در نهایت

هیچ چیز قرا نیست عوض بشود. آن وقت چی؟ در این اثنا، حرف ها و رفتار

دوروبری هایت طوری باشد که انگار تو همان آدم دیروزی، یا دیشبی،

یا پنج دقیق پیش هستی. اما تو داری توی یک بحران دست و پا می زنی.

حس می کنی قلبت لطمه دیده و دلت میخواد بهش بگی دوستت دارم...

ریموند کارو

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 3:2 توسط lervia|

تکه سنگی برمی داری

به خون ترا ش اش می دهی

با چشمهای هومر صیقل و

با نور جلایش

تا مکعبی کامل از کار درآید

آن گاه مدام میبوسی اش

با دهان خود، با دهان دیگران

حتی با دهان دختر شاه پریان

بعد چکشی بر می داری

و ناگهان گوشه ای از آن را می شکنی

همه، آری، بی تردید همگان خواهند گفت

چه مکعب کاملی می بود این جهان

تنها اگر آن گوشه ی شکسته در کار نبود.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 2:8 توسط lervia|

معماتر از خطی راست چیزی نیست

و دردناک تر از عروسی

و گوشه گیرتر از جشن های

عید سال نو

هیچ چیز.

رهاتر از خواب چیزی نیست،

نگاه دارنده تر از خستگی و بیگاری.

و از روزگاران گذشته هیچ چیز

از آن دو نوجوان افزون نیست

که دیروز درحال بوسیدن دیدمشان.

پابرجاتر از هوا هیچ چیز نیست

و قابل لمس تر از آن هم.

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 19:22 توسط lervia|


با همين ديدگان اشك آلود  

از همين روزن گشوده به دود  

به پرستو به گل به سبزه درود

به شكوفه  به صبحدم  به نسيم  

به بهاري كه مي رسد از راه  

چند روز دگر به ساز و سرود

 

ما كه دل هاي مان زمستان است  

ما كه خورشيدمان نمي خندد

ما كه باغ و بهارمان پژمرد  

ما كه پاي اميدمان فرسود  

ما كه در پيش چشم مان رقصيد  

اين همه دود زير چرخ كبود  

 

سر راه شكوفه هاي بهار

گريه سر مي دهيم با دل شاد

گريه شوق   با تمام وجود !

 

سال ها مي رود كه از اين دشت

بوي گل يا پرنده اي نگذشت

 ماه  ديگر دريچه اي نگشود

مهر   ديگر تبسمي ننمود

 

اهرمن مي گذشت و هر قدمش  

ضربه هول و مرگ و وحشت بود !

بانگ مهميزهاي آتش ريز

رقص شمشيرهاي خون آلود !

 

اژدها مي گذشت و نعره زنان

خشم و قهر و عتاب مي فرمود

وز نفس هاي تند زهرآگين  

باد   همرنگ شعله بر مي خاست

دود بر روي دود مي افزود

 

هرگز از ياد دشت بان نرود

آنچه را اژدها فكند و ربود

 اشك در چشم برگ ها نگذاشت

مرگ نيلوفران ساحل رود

 

دشمني كرد با جهان پيوند

دوستي گفت با زمين بدرود

 شايد اي خستگان وحشت دشت

شايد اي ماندگان ظلمت شب !

 

در بهاري كه مي رسد از راه  

گل خورشيد آرزوهامان  

سر زد از لاي ابرهاي حسود

 

شايد اكنون كبوتران اميد  

بال در بال آمدند فرود

پيش پاي سحر بيفشان گل

سر راه صبا بسوزان عود

 به پرستو به گل به سبزه درود !

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 6:23 توسط lervia|

او خسته و بس زیبا می ماند

موهای سیاه اش خشمگین اند

دست درخشانش

حال سال هاست که مرا از یاد برده است

سال هاست که خودش را هم از یاد برده است

انگار که از گردن یک صندلی آویزان است

در نورها خود را غرق می کنم

فک هایم را در برابر سگدوانی سال ها قرار می دهم

دندان هایم را به او نشان می دهم

اما می فهمد که لبخندی در کار نیست

لبخند این مخلوق روشن و شیرین

مرا بر خودم آشکار می کند وقتی

خسته و بس زیبا می ماند

و تنها برای اوست

که در این جهان مخوف و این آسمان جهنمی

زندگی می کنم

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 13:47 توسط lervia|

 

در هرکنده درخت خدایی نهادند

اگر سنگی بشکافد

به آنی خدایی می آورند و در شکاف جا می دهند

کافی است پلی بریزد

و در آنی به جایش خدایی بگذارند

یا چاله ای در بزرگراه پیدا شود

و خدایی در آن قرار بگیرد

آه، دست و پایت را به سهو و به عمد نبر!

آ ‌نها بی درنگ خدایی در زخم جا می دهند

مثل همه جا، همه جا

خدایی را در آن جا می دهند

تا عبادتش کنیم،

که او

هر آ ‌نجایی را که از خود جدا می افتد را

حفظ می کند

به هوش باش مبارز، چشمت را از دست نده

که آ ‌نها خدایی می آورند و

در حدقه ات جا می دهند

و او آ ‌نجا خواهد ماند، مبهوت

و ما روحمان را تکان خواهیم داد تا بر او نماز بریم

و تو خود نیز باید روحت را تکان دهی در عبادتش،

همانطور که از دیگران می خواستی..

 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:24 توسط lervia|

برای تو و خويش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان ببيند

گوشی که صداها و شناسه ها را

در بيهوشی مان بشنود

برای تو و خويش، روحی

که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد

وزبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خويش

بيرون کشد و بگذارد

از آن چيزها که در بندمان کشيده است

سخن بگوئيم

 

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:24 توسط lervia|

غریب است دوست داشتن ...  
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن ...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم ‌تر.. تقصیر از ما نیست؛ 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

هیچوقت کسی را اولویت اصلی زندگی خود قرار ندهید در حالی که شما فقط یکی از اولویت های زندگی او هستید.

هیچوقت خود را برای کسی توجیه نکنید چراکه اگر شما را دوست داشته باشد، نیازی به توضیحات شما ندارد و اگر دوستتان نداشته باشد باز نیازی به توضیحات شما ندارد.

صبح که از خواب بیدار می شوید دو انتخاب دارید: یکی آنکه در تخت خود بمانید و دوباره بخوابید و به رویا پردازی ادامه دهید و دیگر آنکه بلند شوید و به دنبال رویاهایتان بروید.

ما باعث گریه آنهایی می شویم که دوستمان د ارند، برای کسانی گریه می کنیم که دوستمان ندارند و هرگز برایمان گریه نمی کنند. این واقعیت زندگی است و برای تغییر این معادله هیچوقت دیر نیست.

زمان مثل رودخانه است، جریان آبی که اکنون از جلوی چشم شما عبور می کند،دیگر هیچ وقت بازنخواهد گشت، قدر لحظات را بدانید.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 2:42 توسط lervia|

بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم زخمی، برای قلب بیمارش بمیریم
بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم
بیا هر شب کنار نور یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم
بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم
بیا یک شب در این اندیشه باشیم به فکر درد دلهای شکسته
به فکر سیل بی پایان اشکی که روی چشم یک کودک نشسته
به فکر اینکه باید تا سحرگاه برای پونه ها یک شب دعا کرد
ز ژرفای نگاه یک گل سرخ زمانی مرغ آمین را صدا کرد
به او یک قلب صاف و بی ریا داد که در آن موجی از آن و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن پراز اندوه دلهای شکیباست
بیا در خلوت افسانه هامان برای یک کبوتر دانه باشیم
اگر روزی پرستو بی پناه است برای بالهایش لانه باشیم
بیا در لحظه ی سرخ نیایش چو روح اشک پاک و ساده باشیم
بیا هر وقت باران باز بارید برای گل شدن آماده باشیم


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:28 توسط lervia|

امروز 13 دی روز تولدم بود. 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:51 توسط lervia|

ای صمیمی ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی

دیدنت... حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من... به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی ، ای خوب

تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم

من ، صمیمانه به یادت هستم

آرزویم همه سر سبزی توست

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 1:16 توسط lervia|

 قرار بود پس از مدتها خانه ي نمناك دلم را مرتب كنم

 دفتر آرزوهايم را باز مي كنم

 سبد كوچك خاطراتم را از ستاره هاي چيده نشده پر مي كنم

 و به تماشاي عاشقي آسمان مي نشينم

 ثانيه ها را ورق مي زنم

 قافيه هاي در هم ذهنم را به شعر هاي ننوشته ام سنجاق مي كنم

 قلمم را به لحظه لحظه هاي دلتنگي ام مي سپارم

 تا به حال من و شعر هاي نسروده ام زار بزند

 باز هم دفترم پر شده از حضور نا تمام گلايه ها

 و دستانم خالي تر از هميشه

 مرگ واژه هايم را به عزا مي نشينم

 دست از خاكروبي دلم مي كشم

 بي هوا اشك هايم مي بارند، رها در باد

 بگذار آرزوهايم بي صداتر از هميشه در آنجا پرواز كنند

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 1:34 توسط lervia|

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 20:56 توسط lervia|

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم

 

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 0:2 توسط lervia|

آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
.
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد
.
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق شویم
.
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم
.
آموخته ام ...... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
.
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد
.
آموخته ام ...... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم
.
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .

آموخته ام ...... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی...

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 14:20 توسط lervia|

زندگی همینه دیگه چیکارش میشه کرد...!!

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 2:12 توسط lervia|

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 23:12 توسط lervia|

 

سالهاست که رفته ای

اما هنوز

باطری در ساعت نمی گذارم

تا وقتیکه رسیدی     فکر کنی

دیر نکرده ای...

منبع 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:18 توسط lervia|

 

چشمهایم هر صبح به راحتی باران دیشب را لو می دهد

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 5:17 توسط lervia|

آن زمان که عاشق می شوی

 و می دانی که عشقی هست 

 و باور داری کسی که تو را دوست دارد

 و در آن شبهای سرد و يخبندان با تو می ماند

 در آن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زيباست

 و آن زمان که کسی در فراسوی خيال تو نيست

و تو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی مي كني و قدم می زنی

ديگر هيچ چيز برايت آن چيزي نيست كه بايد باشد...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 11:28 توسط lervia|

عبور، تكرار غمگين آدم هاست..

صداي كفش هايي كه ديگر نمي آيد...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 14:0 توسط lervia|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 


 Design By : Pichak